تبليغاتX
این روزها...
 

 

و خداوند من را آفرید...

                                 پس دنیا اومدم

 

+ نوشته شده توسط آزی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 10:34 |

 

+ نوشته شده توسط آزی در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 1:10 |

 

+ نوشته شده توسط آزی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:10 |

پاشو برو.. یالا... با توام !!

بلند شو.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اِ.. ببین

هر قَدَمِتو وَرداریاااااااااااااااا... نِسیه راه نَری پاهات پیچ میخوره.. پاتو قشنگ بذار زمین بعد دوباره بلندش کن خُب؟ برو..

دِ باز که وایسادی منو نیگا میکنی برو دیگه...

برو قربون قََّدِت...

....

ماوتنماشوغاوتهکترکشایادخ........ J

+ نوشته شده توسط آزی در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 12:43 |

آمدم...

نبودی....

 

+ نوشته شده توسط آزی در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 14:2 |

خدایا شُکرت.. 

 

+ نوشته شده توسط آزی در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 0:1 |

 

خرده نان

+ نوشته شده توسط آزی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 19:26 |
تئاتر
کربلای بی شمر
5 , 6
بهمن
تالار اسوه
تقاطع انقلاب و بهار
ساعت 6
جشنواره
+ نوشته شده توسط آزی در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 20:50 |
 

داشتم ميگفتم،عشق اي بدك نيست تو پرانتز عاليست!!
يهو از راه رسيد
اخمي كرد
دست و پايم لرزيد گره خوردم در هم!!
فرمود : داشتي ميگفتي!؟
ـ داشتم مي.. مي.. مي.. ميگفتم ع ع ع..ااا..اشكنه خوشمزه اس!!!
فرمودند: حرفي از عشق نبود؟!
گفتم: ب ب ب بله...نه نه نه نخير...عشق چه خوراكيست؟؟!!
ـچه خوراكيست؟!!..بنويس :
مواد لازم:
1-
يه دل تيكه و پاره سلاخي شده!
2-
يه طرف اينهو تو !كه خودشو به اون راه بزنه!!
3-
دو تا چشم كه هر ان نيگاش كني اتيشت گر بگيره!!!
.....
داشتم خيره خيره با دو تا شاخ نگاش ميكردم زودي گفت:
دددد بپا سرتو بنداز پاين!! مگه ميخواي بسوزه گشنت نيست؟؟
يهو اشكم در اومد..!!؟؟
گفت نداشتيما غذا رو شور ميكني!!
چشيدم!!
گفتم: شوره ولي خوشمزه اي !!
تلخه ولي شيرينه!!
هم گسه هم ملسه!!
......
حالا اون نيگام ميكرد!!با نگاهم گره خورد اووووووووووه چه كور!!
يه بويي مياد.......
غذا سوخت......!!!!!!!!!!!!!!
.............
.............

+ نوشته شده توسط آزی در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 22:58 |
 

با یه خورده تاخیربدون هیچ توجیهی

پونه به دنیا اومد

  ۱۱/۵ صبح ۱شنبه ۸ دیماه ۱۳۸۷

الان که من خواهر بزرگشم بعد که بزرگ شد میشم خاله !!!!

 

+ نوشته شده توسط آزی در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 21:15 |

 

يه عالمه آرزو هاي بزرگ داريم با يه خورده ترس هاي كوچولو

حالا زوره كدوم بيشتره؟؟؟ راستشو بگو....

 

+ نوشته شده توسط آزی در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 12:8 |

 

تو دختر منی؟ تو دختر منی

من؟؟

آره... وای کجا بودی؟؟

ولی... آخه

دلم چقدر برات تنگ بود بشین یه خورده نگات کنم چشات یادم رفته بود میدونستم میای دیر کردی ترافیک بود؟ عیبی نداره خوب زندگیه سخت نگیر خدا بزرگه

من ... ولی

پتو رو میکشی رو من؟

ب...له باشه حتما... بفرمایید

...

خانوم؟ ... خانوم

....

خانوم؟... م..ا...د...ر ... مادر

آخیش

... !!!

 

+ نوشته شده توسط آزی در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 23:8 |
 

 

... گلنــــــار اسم گلی بود، که گفتن پرپر گشته....... شکر خدا دوباره،به ده ما برگشته....!! (با رقص و آهنگ بخون!)

[ گـلـنار - كامبوزيا پرتوي ]

 

     یادش بخیر...........

 

+ نوشته شده توسط آزی در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 0:39 |
 

- خوابیدی؟

نه...

- بخواب !

باشه...

...

- خوبی؟

ها...؟!

- خوب خدا رو شکر...

... !!!

...

 

 

+ نوشته شده توسط آزی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 15:11 |
 

فردوسي: هرگز مرگ را به گريه‌اي شاد نكردم. برخيز تا زندگي را زنده كنيم!

[ ديباچه نوين شاهنامه - بهرام بيضايي ]
 
 
+ نوشته شده توسط آزی در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 10:41 |

تيترهاي مجلات و روزنامه هاي هنري اكثرا منتقدين لباس و مد (از تايمز گرفته تا تودي مد) از لباس منحصر به فرد گليشفته تعريف كردند كه تعدادي از تيترها رو عنوان مي كنم

تايمز -- مورفي لاتيك (منتقد بزرگ تايمز در نيويورك)
گلشيفته با لباس منحصر به فردش ثابت كرد سني ندارد

____

tik mode

angel liusa

لباس گلشيفته همه را جذب خود كرد

____
today mode

jastin harver

سادگي لباس گلشيفته بزرگيش را نشان داد

 

+ نوشته شده توسط آزی در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 23:8 |

 

 داره پاییز میشه

 یه روزایی اینجا که میرسیدیم دغدغدمون ایم بود که کیف و کفش و دفتر مداد مون رو نو کنیم یا تمییز کنیم بچینیم جلو دست بعد هر روز خدا رو یه ضربدر بزنیم و ذوق کنیم که نزدیکتر میشیم به اول مهر و چه کشی میومد روزا !!

یه خورده که گذشت اینجا که میرسیدیم مدام غر غر میکردیم که اه ! تموم شد!! باز دوباره مهر شد .. و چه کوتاه بود روزا !!

بعد که بزرگتر شدیم بلد بودیم مثه همه آدم بزرگا فلسفه ببافیمو از همه چی میخواد مهر باشه تیر باشه دی باشه یا فروردین شاکی باشیم .. روزام ... میگذشت!!!!

حالا ..!! ؟؟؟؟

نمیدونم حالا چطوریم خوب یا بد هر طور که باشیم روزا خوب میگذره این دیگه با خودمونه که خوب بگذریم ؟ بد بگذریم ؟ یا اصلا بگذریم یا نگذریم؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط آزی در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 19:41 |

 

خسته ام...

کلافه ام...

داغونم...

دیگه نمیکشم...

معده درد دارم...

عجب دنیای بدی شده...

بد نیستم ....

خوشمون کجا بود...

به هیچی نمیرسم ...

مارو چه به این چیزا...

مال از ما بهترونه...

ای بابا...

قربان شماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

......

چه قشنگ شده فرهنگ لغاتمون این روزا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط آزی در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 9:54 |
 

چند وقته میخوام به چی بنویسم تا بلاگم رو آپدیت کنم ولی نمی دونم چرا هیچی رو از این ذهن شلوغم نمیتونم بیرون بکشم و بنویسم..

هر بار که صفحه وُرد رو باز کردم دستم روی کیبورد خشک شده و خیره شدم به این کرسر(نشان نما) که مدام بهم چشمک میزنه انگار یه بچه تُخص رو به روم وایساده و برام زبون در میاره و مدام تکرار میکنه : نمیتونی بنویسی هاااااااا هااااااااااااا ...

نمی دونم گاهی چرا اینطوره درست وقتی که یه عالمه حرف داری یه عالمه فکر یه عالمه تصمیم... سکوت میکنی.. سکوت !!!!

حالام فقط میخواستم بگم حال من خیلی خوب است برای شما هم چونین باد...         آمین

 

+ نوشته شده توسط آزی در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 13:38 |
 

 

دقت کردی؟

 گاهی فقط کارمون اینه که بشینیم و آرزوهامون رو آرزو کنیم گاهی که... بیشتر وقتا!!

یه مدل دیگش هم هست بچسبی به کار !! هر کاری!! و بی خیال آرزو ها بشی..

من اسم جفتش رو میذارم مرگ تدریجی !!

زنده ایم اما یادمون نیست..

و الان وقت مردن نیست ....!!!

 

+ نوشته شده توسط آزی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 23:59 |
 

یکی از همین روزایی که گذشت تولدم بود..

خنکای یه روز داغ یکی دنیا اومد که بعدا شد من !!!

...بعدا شد من !!!

... ؟؟؟

+ نوشته شده توسط آزی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 14:0 |

 

دیروزها گذشتن ...

ابن روزاها دارن میگذرن ...

و فرداها میخوان بیان ...

..

بیا اینجا.. درست همینجا.. توی این روزا زندگی کن !!!!

اونقده خوش میگذره ..

دیروز و امروز و فردا میشه همین الان..

و تو مدام میگی : شُکر .... !!!

 

+ نوشته شده توسط آزی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 21:45 |

 

 

برای كشتن یك پرنده یك قیچی كافیست.

لازم نیست آنرا در قلبش فرو كنی

یا گلویش را با آن بشكافی.

پرهایش را بزن

خاطره ی پریدن با او كاری میكند كه خودش را به اعماق دره ها پرت میكند

 

 

+ نوشته شده توسط آزی در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 10:5 |

 

تا حالا کسی رو بخشیدی؟؟

همینجا  ایست!!!!

درست فکر کن.. همه ما فکر میکنیم همه رو میبخشیم ولی مدام اون ناراحتی ها رو دوره میکنیم

همین خود من اصولا از همه چی و همه کس میگذرم و فکر می کردم این همون بخششه !! ولی اگر ببخشی و رها کنی دیگه او خاطرات مرور نمیشن و عذابت نمی دن.

بخشش یعنی اینکه از ته دل رضایت داشته باشی یعنی حتی بتونی واسه کسی که در حقت بدی کرده دعا کنی و خوشی اونو بخوای ..

اینطوری بیشتر از همه در حق خودت لطف کردی و یه بار سنگین رو از رو دوشت برداشتی..

ما همیشه میگیم بخشیدم ولی یا تو ذهنمون باهاش دعوا میکنیمو حالشو میگیریم تا دلمون خنک بشه!! یا هر جا میشینیم میگیم : آره فلانی در حق من اینطور کرد ولی من ناراحت نشدم مهم نیست !!! یا هر بار طرفو میبینیم یاد بدیش می افتیمو  محبتمونو ازش دریغ میکنیم.. با دعا میکنیم : خدایا من که بخشیدم میسپرم به خودت..(یعنی دمت گرم حالشو بگیر)

ببینم خودمون تا حالا در حق کسی بدی نکردیم؟ شایدم ما امامزاده ایم !

حالا به نظرت تا حالا کسی رو بخشیدی؟؟؟؟؟

....

میدونی ناراحتی ها وکینه ها و نبخشیدن ها عامل خیلی از بیماری ها و ناکامی های ماس؟

نمی دونم چرا با خودمون اینکارو میکنیم ...

....

(پیشنهاد میکنم به وبلاگ دست نوشته های یک جادوگر تو پیوند های من یه سر که کمه 3-4 تا سر بزنید)

 

+ نوشته شده توسط آزی در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 15:8 |

 

یک خبر دست اول :

تیم ربات امدادگر از دانشگاه آزاد قزوین مقام دوم مسایقات جهانیه ربو کاپ  چین رو به خود اختصاص داد !!

داداشمه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

الهی.....

به همه دوستداران وطن تبریک میگم به ایرانیا به قزوینیا به دانشگاه آزادیا ..

به پدرمو مادرمو خواهرمو همسرشو خودم !!! و همه فک و فامیلاااااااااااااااااااااا

به تو داداش گلم  ..

به تو و دوستانت که زحمت کشیدین وبا همه تفاوت های امکاناتی ای که با کشورهای دیگه داشتین تونستین افتخار کسب کنید.

که شما خودتون افتخار ایرانید...

+ نوشته شده توسط آزی در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 16:52 |
 

کجا رفتی مرد؟ کجا رفتی....

چقدر زود بود برای رفتن و نبودنت .. هنوز در باورم نمیگنجد..

هنوز صدا و نگاهت مرا با خود میبرد

دلم میسوزد نه برای تو..  برای خودم و آنها که عشق داشتند در کنارت بیاموزند ... برای آن نقشها که تو باید می آفریدیشان... برای آن نقشها که تو باید می آفریدیشان... برای آن نقشها که تو باید می آفریدیشان... برای آن نقشها که تو باید می آفریدیشان... برای آن نقشها که تو باید می آفریدیشان.. برای...

حالا خودمانیم  

خدا که اصراری نداشت تعجیلت برای چه بود..؟؟

 

+ نوشته شده توسط آزی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 15:7 |
 

 

خسرو شکیبایی امروز صبح بر اثر ایست قلبی در گذشت...

 

    

+ نوشته شده توسط آزی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 12:52 |
 
 
: جناب حافظ سرودند
 
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
 
:سالیان سال بعد صائب سرودند
 
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
اگر چیزی کسی بخشد زمال خویشتن بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
 
:سالیان سال بعد شهریار سرودند
 
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور افکند دل ما را
 
:و سالیان سال بعد یکی از شاعران کوچه و بازار زیر لب گفت
 
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور می دانیم
زمال غیر می دانیم سمرقند و بخارا را
و عزرائیل ز ما گیرد تمام روح و اجزا را
چه خوشتر می تواند باشد ز آن کشک و دو من قارا؟
 
HydroForum ® GroupHydroForum ® Group HydroForum ® Group
 
 
+ نوشته شده توسط آزی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 0:24 |

 

For My Dad

For the father that you are,
and the father that you've been,
If I had a choice to make,
I'd choose you, Dad, again.

For the trials I put you through,
and for the times I let you down,
I'm proud you've finally seen,
how God turned my life around.

You never ran away,
when the times were tough to take...
instead you gave me courage,
to face my own mistakes.

Thank you for your strength,
and the faith to see me through...
the love you gave to me,
is the love I'm sending you!

 

برای یدرم

برای پدری که تو هستی

و برای پدری که در طی این مدت بوده ای

اگه من دوباره فرصت انتخاب داشتم

باز تو را به عنوان پدر انتخاب میکردم 

برای دردسرهایی که برات درست کردم

و برای فرصت هایی که به خاطر من از دست دادی

و من افتخار میکنم که تو بالاخره دیدی

که خداوند چگونه زندگی من را دگرگون ساخت

تو هیچگاه از ناملایمات زندگی فرار نکردی

در عوض به من امید دادی که بتونم. با مشکلاتم روبرو بشم

از تو سپاسگزارم  برای پایداری و استقامتت

و برای ایمان و اعتقادی که برای به من ارزانی داشتی

 تمام عشقی که تو به من  ابراز کردی .

همون عشقی است که من اکنون دارم به سوی تو روانه میکنم

 

+ نوشته شده توسط آزی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 2:32 |
 

دلش واسه داداشش تنگیده الان اونوره دنیاس...

مسابقات جهانی روبوکاپ از امروز توی شهر سوژو در چین شروع میشه و تا ۷ روز ادامه داره

امیدوارم موفق باشه نه فقط به خاطر خودش به خاطر ایران  

 

+ نوشته شده توسط آزی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 2:5 |


Powered By
BLOGFA.COM